تبليغاتX
نمایش های زندگی

نمایش های زندگی
.خدایا اگر می خواهی مرا بسوزانی بسوزان،ولی به همه اهل جهنم میگم که دوستت دارم.
سلام مهربونها. خیلی خیلی تشکر از اینکه اومدید و توی تولد میعادیه من شرکت کردید درسته که حضوری نبوده ولی از این تبریکاتون بسیار بسیار سپاس دارم.

هیییی میخوام اینجا درد دل کنم براتون تا یه کم خالی بشه غصه هام.

تولد میعادی توی دهنمون بعد از این اتفاق زهر شد.

چهارشنبه ی هفته ی قبل یه بلایی به سر میعادی اومد که حاضر بودم بمیرم ولی این صحنه هارو نبینم...

الان که دارم مینویسم چشمام  مملو از اشکه...

بابای میعادی یه ماموریت سه روزه رفتن خارگ و از اونجایی که من و میعادی تنها بودیم دایی ایمان شب چهارشنبه اومد خونمون که یه کم باهم حرف بزنیم و بشینیم و اینها. میعاد با داییش داشت بازی میکرد منم توی عالم خودم داشتم تلوزیون میدیم که یهو فقط این صحنه رو دیدم که میعاد داره شیرجه میره سمت میز تلوزیون که یهو یکی از طبقات تلوزیون که شیشه ای هم بود روی سر میعاد میعادی خورد و خمیر شد من و دایی ایمان بدو به سمتش دویدیم و من همون زمان فقط تجسم شکستگی سرش تو ذهنم بود ولی ای کاش سرش شکسته بود ... صورت میعاد شده بود زیر خون و بوست صورتش... خدایا شکرت شکرت

شکرت که چشمهای میعادم سلامتن

صورت میعاد پاره شده بود و من فقط با سرعت مانتومو تنم کردم و دفترچشو برداشتمو و با دایی ایمانش بردیمش بیمارستان دقیقا نمیدونم ولی حول و حدود 7 یا 8 بخیه خورد صورتش

حاضر بودم تو اون موقع که صورت میعادی رو داشتن بخیه میکردن بمردم با هر ذره ذره ی درداش وجود منم ذره ذره میشد طوری شد که تمام بیمارستان رو دور خودش جمع کرد اینقدری که این مظلومانه گریه میکرد و التماس میکرد نمیدونم اونشب چقدر گریه کردم ولی اینقدری بود که چشمام تا 3 روز درد میکرد...اونشب از روی ناراحتی و درد دلی تا صبح بیدار بودم و بالا سرش نشسته بودم همش شکر خدا میکردم که به چشماش آسیب نرسید.

دکتر بهمون گفت دو شب بعد از بخیه ها ببریمش دوباره ولی ای شانس بد میعاد...

باندارو برداشت و دید یه تیکه از گوشتش هنوز خوب بسته نشده دوباره یه بخیه دیگه زدش ولی اینبار بدون هیچ بی حسی...

من دقیقا نمیدونم میعادم تا چه حد زجر کشید ولی اینو خوب فهمیدم که میعاد ذره ی ذره ی وجود من و باباشه

امروز باندش رو برداشتیم چهارشنبه هم قراره بخیه هاشو بکشیم

شرمنده سرتون رو درد آوردم دیگه چشماتونم خسته نمیکنم

خدافظ

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 19:26 ] [ مامان میعاد ]

سلام مهربونها خوبید؟ حالتون احوالتون؟


امروز تولد میعادیه گلمه یادش بخیر دوسال بیش الان میعاد 3ساعت دقیقا بود که چشماشو تو این دنیا باز کرد الان دو سال از این اتفاق شیرین می گذره و من هر روز احساس خوشبختی و خوشبختی در کنارش میکنم.


میعادی...مامانی...عزیزی...نفسی...مامان خیلی خیلی دوستت داره

امروز حسابی سرمون شلوغه یه مهمونی کوچیک امشب برات در نظر داریم گلکم امیدوارم هم به تو هم ما و هم به مهمونها خوش بگذره

یه کیک برات سفارش دادیم به شکل  پاندا امیدوارم ازش خوشت بیاد نفسی

مهمونهامون بابا بزرگها و مامان بزرگهان  با عمو و زن عمو دایی ها و خاله و چندتا از خویشاوندای دیگه


میعادی...مامانی این  پسته دو سالگیته خدایا باورم نمیشه که دوسال گذشت روزی که این وبلاگو برات درست کردم تازه فهمیدم که تورو باردارم الان نزدیک به 3 سال میگذره و من رشد کردنتو با چشمام  دیدم و انشالله میبینم

ایشالله عکس هاتم سر فرصت میارم میذارم

الان سرم خیلی خیلی شلوغه مهمونهام چند روزیه که اومدن و قدمهاشون بر روی چشمام

مهربونهام ممنون که حرفهای منو خوندید

امشب جای همتون رو خالی میکنم

دیگه خدافظ برم سراغ مهمونهام.                                                              

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 14:10 ] [ مامان میعاد ]
درود بر همگان حالتون احوالتون؟ ایشالله حالتون بهترین باشه

خب با ماه رمضان چیکار کردید؟ من که تا اونجایی که توان دارم . دارم پیش میرم

این روزها دلم برای فصل تولدم خیلی تنگ شده برای من همه ی فصل ها قشنگن ولی ًًٌٍ

پاییز یه چیز دیگه است

خب میرم سراغ میعاد فضوله که این روزها واقعا خیلی فضول شده نمیدونم این از نزدیک شدنه تولد دو سالگیشه یا چیز دیگه ایه

کلمات رو خوبه خوب نمیتونه بیان کنه ولی بد هم نیست میشه فهمید که چی میگه میعادی یکی از علاقیاتش که داره خودش رو نشون میده بازی با تفنگه من و باباشو با تفنگ میکشه که هیچ به زور باید ادای مردن هم در بیارم والا ما فیلم جنگی منگی که نمیذاریم ببینه نمی دونم از کجا بلد شده تازه با کلمه ی دیش دیش هم مارو میکشه 

ولی عشق میعاد به سه چیز دیگه هست توپ فوتبال و دفتر و مداد و خونه سازی

یه شیش روزی برده بودمش سمل برای خودش کلی اونجا عشق میکرد و کلی هم دوست بیدا کرده بود و اسمهاشونم میتونه بگه و بلده

خدایا 25 روز دیگه مونده تا تولد 2 سالگیش دو سال بیش این موقع همش تو فکر این بودم که بچه ام سالمه شکل کیه چه چیزاییش به من رفته و چه چیزاییش به باباییش اما حالا دارم میبینم که میعادم روز به روز داره جلوی چشمام رشد میکنه و بزرگ میشه و شباهت هاش شبیه هم منه هم باباییش میعادی

میعادی

میعادی

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم تو عشق و جون مامانی

    

         

  میعادی عشق آب بازی هم زیاد داره خصوصا دریا وقتی میبریمش به زور باید از دریا بیاریمش بیرون

  

    راستی دادایشی ایمان هم سه شنبه میاد آموزشیش خداروشکر داره تموم میشه جایی که بود خوب بوده توی عکاسی بوده و اصلا بهش سخت نگذشته بار اول که بهم زنگ زد کلی گریه کردم ولی دفعه های دیگه اصلا به روی خودم نیاوردم میعادی هم خیلی منتظر دایی ایمانشه

سرتونو بیش از این درد نمیارم

به قول مجریها

تا درودی دیگر خدا نگهدار



                                                                                                                        

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 22:2 ] [ مامان میعاد ]
سلام و درود به همه ی شما مهربونها امروز یه کم دلم گرفته بود گفتم بیام اینجا خالیشون کنم شاید بهتر بشم...

داداش ایمانم امروز رفت خدمت آموزشی سیرجان استان کرمان نیروی دریایی و خیلی فکر کنم بهش سخت بگیرن ارتش سخت گیره و ما فعلا داریم مامانم رو دلداری میدیم از بس گریه کرده چشمام باز نمیشه فقط خودشو خوب گرفته یه بار بیشتر جلوی ما گریه نکرده...

خلاصه بگذریم ایشالله که به داداشیم سخت نگذره جاش توی خونه خیلی خیلی خالیه آخ که داره اشکام میاد

بگذریم جونم براتون بگه از میعادی این روزها هم از نظر قدی رشد کرده هم مغزی

خیلی وقتها فکر میکنم از خودم هم بیشتر می دونه

دیگه هرچیزی میگم بلده تکرار کنه بعضی کلماتش که سخت باشن یه کم با مشکل میگه

دو ماه و 11 روز دیگه مونده تا تولد 2 سالگیش خدا کنم تا اونموقع دایی ایمان هم باشه

میعادی بسیار توی کارها دقت و تمیزی داره با اسباب بازی هاش که بازی میکنه خودش جمعشون میکنه و خودش با تمام توانش میذارشون توی خونه کوچولوی خودش

اینم عکس داداشی ایمان



[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 21:14 ] [ مامان میعاد ]

درود بر همه ی دوستایی که هیچوقت مارو تنها نمیذارن. امیدوارم خوب و سرحال باشید.

جونم براتون بگه ما هم آخرش صاحب خونه شدیم و آقای شوهر گرامی و مهربان برای کادوی روز زن این خونه رو به نام بنده به ثبت رسوندن که جا داره یه بار دیگه اینجا ازشون تشکر کنم.

خب بریم سراغ میعادی و کارهاش این  پسمل شیطون ما الان در 21 ماهگی به سر میبره و جمله ی بلندش از دو کلمه ساخته میشه مثل آب میخوام. آش میخوام. آب بده. نان بده و از این قبیل جملات دو کلمه ای و بسیار بسیار به تقلید از دایی کوچیکش علاقه نشون میده هر کاری که دایی کوچیکه میکنه میعاد هم همون عمل رو تکرار میکنه.

این بسملی ما ژست عکس گرفت فراوان داره وقتی یکی میخواد ازش عکس بندازه هیچ تکونی نمیخوره تا عکس گرفته بشه بعضی اوقات حتی نفسم نمیکشه راست میگما باور کنید.

پسرم علاقه ی خاصی به دخترها هم داره طوریکه پسرا رو میزنه ولی با دخترها اینقدر میونش خوبه که اگه بزننشم هیچ عکس العملی نشون نمیده.

میعادی علاقه به دریا هم داره در هفته یک یا دو بار میره آبتنی توی دریا و وقتی میخواد بیاد بیرون با جیغ و داد و فریاد کشیده میشه به بیرون از آب.

کلماتی هم که تقریبا به ذهنم میرسه که بلد هست بگه:

ایما(ایمان)دایی بزرگه هستن ایشون

عبا(عباس)امیر عباس دایی کوچه هستن

در جو(مادر جون) مامان بزرگ

بابا بزو(بابا بزرگ)

دست و پاهاشم مو و چشم و گوشش هم تشخیص میده و به دست میگه دس و به پا هم میگه پا و گوش هم میگه گو مو هم درست ادا میکنه

آب و آش و نان و بابا و امین الام(الهام) مامان

اسمهایی هم که میگی برات دست و با شکسته ادا میکنه

هروقت توی کاسه یا بشقاب چیزی میخوره میره میندازه توی سینک ظرفشویی هیچوقت پشت سرش چیزی نمیذاره آشغالی هم باشه میندازه توی سطل آشغال

عمو و دای(دایی) زهرا و هانیه

هروقت میدونه دیگه حرکتیم برای بیرون رفتن میره تلوزیون رو خاموش میکنه

با اسباب بازی هاش که بازی میکنه بعدا خودش جمعشون میکنه

کتاب یا روزنامه بر میداره و میگه هههههههلابسفقفلل

از هیچ چیز نمیترسه فقط یه چیز اونم سایه ی خودش

ایوان(لیوان)

علاقه به جورابهای من و بابا ایشم داره همش میریزه و

پاش میکنه

تا اونجایی که یادم بودن نوشتم دیگه سر شمارو هم درد آوردم شرمنده

خدا یارتون باشه

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 21:10 ] [ مامان میعاد ]

سلام مهربونها شرمنده به خاطر تاخیر طولانی و گفتن تبریک سال نو من دو روز قبل از عید از بوشهر رفته بودم تا سیزدهم و بعدش هم همش داریم دمبال یه خونه میگردیم برای خرید و تو این بنگاه و تو اون بنگاه دیدن این خونه و اون خونه خلاصه شرمنده ی همه ی عزیزا هستم.ایشالله سالی سرشاز از خوبی و خوشی و مهربونی و همدلی و یکی بودن داشته باشیم و مشکلات و گرفتاریهامون از بین برن.ایشالله

این عکس بالا هم میعادی دمبال گوسفنداست و اتفاقا یه ماجرای قشنگ هم براش اتفاق افتاد اینجا کوهای کازرون هستش ما یه گوشه نشسته بودیم و میعادی هم دنبال این گوسفندا بدو بدو بود من دیدم میعاد داره از کوه بالا میره ولی دنبالش نرفتم گفتم خودش برمیگرده دیدم نه آقا میعادی خیال برگشتن نداره و خیلی از کوه رفته بالا من و زن عمو میعادی رفتیم دنبالش تا بعللله یه بز داره وضع حمل میکنه میعادی هم بالای سرش نشسته خلاصه ماهم کلی ذوق کردیم و زایمان این مادر رو هم دیدیم و کلی از بچش فیلم و عکس گرفتیم بعد آقای چوبان گفت این از قدم بچه ی شما بوده زن عمو میعادی هم با خنده گفت بچه شو بس بهش بده دیگه.

امسال عید روی هم رفته تعطیلاتش بد نبود ما که همش سمل بودیم و این طرف اونطرف در حال گردش و تفریح برای آخر تعطیلات هم با یک قوم 100 نفره از عصر 11 فروردین تا عصر 13 رفتیم تنگ فاریاب و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و جای همتون خالی خیلی سرسبز و زیبا بود.

بازم سال جدید رو بهتون تبریک میگم و انشالله سال خوبی برای هممون باشه

خدافظ

[ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 ] [ 22:23 ] [ مامان میعاد ]

سلام به روی ماهتون اینبار زود اومدم با عکسای سفرمون به شیراز اینجا چندتا از عکسهای میعادی رو میذارم این برفهای اطراف شیراز هست دشت ارژن

اینم بابایی و میعادی

اینم آدم برفی که مامان الهام ساخته بود...آخی الان حتما آب شده...بدبخت کچله چندتا تار مو بیشتر نداره

  

اینم مامان میعاد که کنار مرقد حضرت حافظ عکس یادگاری انداخته

  

آقا میعاد با خیال راحت لم داده روی مبل خونه ی عمو حجت (شیراز) و داره سیب میل می فرمایند

 

آقا میعاد در حال برسی درخت


آقا میعاد یخ کرده درون برف 

اینم بابا امین و آقا میعاد...

آقا میعاد (سمل) با توب باره بوره در حال بازی


روز زن هم تبریک میگم به تمام بانوهای این کره ی خاکی...چندتا عکس از خودم در ادامه ی مطلب به صورت خصوصی میذارم که نشانه هایی از نماد زن بدونم هم درش نشون داده ام...






ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 21:5 ] [ مامان میعاد ]

سلام به روی ماه همتون انشالله که خوب و خوش باشید شرمنده که دیر به دیر بهتون سر میزنیم این روزها دل حوصله زیاد میخواد برای انجام کارها دیگه حال و حوصله ای نداریم خب بگذریم بریم سراغ خودمون ما یعنی من و بابا امین و آقا میعاد یه چند روزی رفته بودیم شیراز دیار حضرت حافظ و سعدی و تخت جمشید رفته بودیم خرید عید و هم دیدن خونه ی عمو حجت عموی آقا میعاد اینقدر بهمون خوش گذشت ایشالله شما هم یه سفر برید شیراز توی راه نرسیده به شیراز نزدیک دشت ارژن برف اومده بود حسابی کلی توی برفها خوش گذروندیم عکسها توی دوربینه هنوز نریختم توی کامبیوتر ایشالله به زودی آرامگاه حضرت حافظ هم رفتیم خیلی خیلی علاقه ی خاصی به ایشون دارم به بابا امین گفتم باید هر طور شده برم مرقدش و بابا امین هم مارو برد و اونجا هم کلی عکس گرفتیم که به زودی میذارم...خب شما با زمستون چیکار میکنید؟ اینجا یعنی بوشهر که داره هواش بهاری میشه و بخاری هارو فعلا خاموش کردیم...

اینجا سمل هستش همونجایی که آقا میعاد کلی باهاش ذوق میکنه وقتی میرسیم اونجا انگار از توی قفس اومده مگه این حیاط رو رها میکنه...

کلماتی رو که تا الان مییگه رو همه مینویسم...

بابا  مامان  امین  آلام{الهام}  آب   می می  نونو{نان}  ایو{الو}  1 و 2 و 3    به به  وقتی یه کار خراب میکنه میزنه بشت دستش و سرشو تکون میده و میگه نوچ نوچ نوچ   تقریبا همه ی وسایلای خونه رو میشناسه وقتی کلاه زمستونشو سرش میکنیم میریم بیرون همه اونو با یه دختر اشتباهی میگیرن و از لبش چیزی باقی نمیمونه وقتی با وسایلاش بازی میکنه خصوصا با یکیش که بازی هوشیه اینقدر عصبی میشه که نگووقتی یه چیزی میخواد میگه منه منه منه یعنی ماله منه و وقتی یه چیزی می خواد بده به کسی میگه میخ میخ یعنی میخوای وقتی هم که یکی در میزنه یا تلفن میزنه میگه کیه

به بابا بزرگی بابای خودم هم تبریک میگم ایشالله بعد از عید راهیه سفر مکه است.

خب دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. ایشالله همیشه شاد باشید


شاد باشید که شادی نزدیک است.


[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 21:15 ] [ مامان میعاد ]
سلام به روی ماهتون حالتون احوالتون؟ ما که خدارو شکر خوبیم میعاد هم خدارو شکر خوبه شیطون و بانمکتر شده اومدم عکس جدید ازش بذارم اینقدر سرعت اینترنت به لطف بزرگان کم شده که نشد میعاد نسبت به سنش احساس میکنم از نظر فکر بزرگتره نمی دونم ولی یه حسی بهم میگه و کارهایی که میکنه یه خاطره ازش بگم چند روز  پیش خوابیده بود منم  پای تیوی نشسته بودم وقتی بیدار شد تو تختش بلند شد و اصلا حواسش به من نبود که ظشت سرشم یهو گفتم میعادی سلام یهو ترسید ندونست چی بگه گفت میو میو میو  منم غش غش خنده مردم یا وقتی که یه چیزی بهش میدم برای خوردن آشغالشو توی خونه نمیریزه و میره میندازه توی سطل آشغال چند روز   پیش من خواب بودم اونم تو اتاق کنارم بود خوابه خواب که نه ولی بیداره بیدارم نبودم دیدم داره میخنده روی تخت بلند شدم دیدم روی صنلی میز آرایشی نشته و یه رژ صورتیه مات هم زده به لبش بدون اینکه اینور و اونور  پخش شده باشه و داره ریملو فشار میده روی چشمام و خودشم میخنده..اگه الان صداشو بشنوید که داره چی میگه تلفن ثابت رو برداشته و با تمام توانش داره میگه الوو الووووووو وقتی یه حرفی رو میخواد بزنه زیاد تکرارش میکنه مثلا آب آب آب یا بده بده بده یا بدو بدو بدو یا بابا بابا و حرفهایی که میزنه تلفن همراه من و باباشو دایی ایمان و خاله انیس و مادر جون و بابا بزرگشم همراه با زنگخورشونو میشناسه ۳ تا دندون دیگه هم در آورده اصلا موقع غذا خوردن نمیذاره من بهش بدم باید توی بشقابش کنم  و خودش با قاشق بخوره علاقه ی خاصی به کتاب دفتر قلم داره میره یه کتاب برمیداره و میگه هوووو مووو مثلا میخونه اصلا با اسباب بازیهاش بازی نمیکنه اینم یه دردسره چون وقتی بازی نمیکنه همش حوصلش سر میره دوست نداره زیاد خط خطی کنه دوست یه کتاب دستش بگیره و به قول خودش مثلا بخونه شماره ی ۱ و ۲ و۳ رو هم بلده یه چیزیش که حرصم میگیره ازش هیچ کس رو حتی من  بوس نمیکنه ولی به محض اینکه یه مهر توی جانماز ببینه بوسه بارونش میکنه هرکاری میکنم میگم مامانی یه بوس کوچولو هم به من بده اصلا از بوس کردن آدمها بدش میاد خب خیلی حرف زدم سرتونو درد آوردم یه عکس از دوران ۶ یا ۷ ماهگبش میذارم چه کنم مجبورم دیگه

خدافظ عزیزانم.

[ چهارشنبه ششم بهمن 1389 ] [ 20:51 ] [ مامان میعاد ]
سلام مهربونها خوبید؟ ممنون  و متشکر از دعاهاتون خیلی خیلی تشکر برای همه ی مهربونی هاتون میعاد من خدارو شکر حالش بهتر شده و بعد از کلی پیش دکترها و متخصص ها و جراهای مختلف بردن به این نتیجه رسیدیم که میعاد بعد از دو یا سه سال دیگه عمل کنیم. خب جریان ما از این قرار بود که میعاد یه یک هفته ای بود که نافش خود به خود باد کرد و ما بردیمش بیمارستان کودکان از اونجا بهمون گفتن نمیتونیم بگیم اورژانسیه ولی حتما ببریدش پیش یه متخصص ماهم فرداش برای میعاد یه نوبت برای دکتر کودکان گرفتیم و بردیمش ایشون برامون سونوگرافی نوشت و گفت جوابش رو برامون بیارید ماهم برای فرداش نوبت سونوگرافی براش گرفتیم و بردیم که متاسفانه خانوم دکتر غزنوی دکتر سونوگرافی گفت یه پارگی توی ناف میعاد کوچولوی ما میبینه وای چشمتون الهی روز بد نبینه مگه من میتونستم اشکهامو کنترل کنم دوباره سونوگرافی رو بردیم پیش خانوم دکتر که اونم مارو به بیمارستان تامین اجتماعی منقل کرد چه همه ی این قسمت ماجرا چه اینجا ما با کلی دردسر رفتیم بیمارستان خدایا هیچوقت این روزها رو با چشماتون نبینید ما سونوگرافی و به جراح نشون دادیم و ایشون با غرور زیاد گفتن من سونو رو نمیبینم بچه رو بیارید ببینم ماهم میعاد نشونش دادیم و با جدیت تمام گفت این پارگی ناف نیست شکمش پاره شده و باید اورژانسی عمل بشه و برای اینکه میعاد کوچولهه باید برای باز نشدن بخیه هاش بخاطر گریه های شدید بعد از عمل براش پرده ی مصنوعی بکار ببرم خدایا من دیگه هیچ حالی برامون نمونده بود ولی از درون از بیرون خودمو خیلی کنترل میکردم حداقل بخاطر بابا امین چون احساسات من باعث شده بود روی ایشون هم اثر بذاره تا جایی که با رئیس اداره بحثشون شده بود اینم کی بابا امین خونسرد.خلاصه من همون شب اومدم وبلاگ میعاد و پست قبلی رو نوشتم و گفتم براش دعا کنید چون من و بابا امین و خونواده ی من تصمیم گرفته بودیم میعاد رو همینطوری نبریم زیر تیغ عمل و با چند متخصص و جراح دیگه مشورت کنیم...خلاصه کار ما شده بود روزی یک یا دوتا دکتر دیدن که خیلی هاشون میگفتن الان به عمل احتیاج نیست و بذارید ۳ یا ۴ سالش که شد اونوقت عمل کنید ما دیگه خیلی امیدوارتر به این قضیه نگاه میکردیم تا دیشب بردیمش پیش یک متخصص و جراح عالی کشور که ایشونم گفتن الان به عمل احتیاج نیست ۳ یا ۴ سالگی باید عمل شه و یه دیواره بین ناف و شکمش پاره شده به اندازه ی ۱۱ میلی چقدر سلامتی با ارزشه و اونوقته که وقتی با تمام وجود وقتی رو میاری به خدا چقدر به بزرگیش پی میبری میعاد فعلا...فعلا از عمل گذشت ولی هر ۶ ماه باید به دکترش نشونش بدیم...خدایا نمی دونید چقدر سخته وقتی بهتون بگن بچه ی ۱۵ ماهتون باید عمل بشه اونم با بیهوشی و از همه بدتر بخوان شکمش رو پاره کنن و براش پرده مصنوعی بذارن و چندین شب و چندین روز باید بستری بشه.

 

خدا ممنون از لطفهات ممنون از مهربونی هات

از همه ی شما خوبان هم متشکرم بخاطر نگرانی هاتون و دعاتون دستای همگیتون میبوسم

گل پسر ما چند روزه که وقتی میفهمه می خوایم شام یا ناهار بخوریم بدو بدو میره و از تو کابینت سفره رو میاره و پهن میکنه این شیطون کاریاش منو کشته...وقتی هم که بابا امین میگه برام آب بیار بدو بدو میاد تو آشپزخونه و من لیوان آب رو براش پر میکنم و میبره برای بابایی... وقتی هم که دلش حوس بیرون رفتن میکنه میره شال و کلاه و کاپشن و جوراب و کفشش رو میاره و خودش شال و کلاهش رو میپوشه و یه دست کاپشنش هم میپوشه و میگه دیگه بریم... خیلی از وسایل هاش هم تشخیص میده و وقتی میگم بیار میاره مثل لیوانش. کلاه. کفش.شال.جوراب.کفش. کاپشن توپ. بالشتش.تخت خوابش البته اینو نمیتونه بیاره میره پیشش وایمیسه علاقه ی خاصی به کتاب و دفتر و خودکار و الخصوص لوازم آرایشی های من داره و تو میز آرایشی همشو در میاره و باهاشون بازی میکنه.

بازم از الطاف همه ی شما مهربونها ممنونم.

[ دوشنبه سیزدهم دی 1389 ] [ 18:14 ] [ مامان میعاد ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

میعاد زندگیه من و باباشه... نفس های من و باباشه... بزرگیهای خدارو تو نگاهاش حس میکنم...28 شهریور 88 توی بیمارستان تامین اجتماعی بوشهر ساعت یک ربع به یازده صبح به دست خانم دکتر حسینی به دنیا اومد.

امکانات وب